این روزها تنها سر بر آستان امید می سایم. امید.... یگانه معبد و معبودم و در لبخندهای همیشه کودکم که بی خیال این سالها و این ماهها بر آفتاب بوسه می زند غرق می شوم .

این روزها ناامید نوشتنم ناامید اندیشیدنم نمی آید با تمام این آوارهای فروریخته از هر سو.

درست مثل آن یکشنبه ظلمانی که تو در آن جاده سیاه تنهای تنها تمام زمان را در خود آوار کرده بودی نگاه داشته بودی و من به چشم می دیدم که فرسنگها دورتر ایستاده ام و آهسته آهسته از خاطر کسی محو می شوم. دور می شوم. تو می مردی و من از خاطره تو می رفتم به گوشه ای از خاکی سرد. اما تمام آن روزها صدای امید و ادامه در گوشم می پیچید و این روزها نیز...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت 0:11 توسط لیلا گلپایگانی |

بلاخره مي رسيدم

تصوير تو را از ياد مي بردم

دوباره و صد باره مي کشيدم

که ابروي تو کج نرود در خاطرم

خطي تميز

خانه اي شسته رفته

و ليوان هاي براق

چراغ را روشن کن

ودر انعکاس دم دمه هاي صبح

خط ميان راه را ببين

تصويرها را يکي يکي جدا کردم

او ديگري شد

و خانه از ترسي نا معلوم

... مي سوخت

عکس ها را ورق زد

زخم هاي مرا شمرد

دست آخر

مهره اي را جا به جا کرد

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 23:24 توسط لیلا گلپایگانی |

در میخانه ببستند خدایا مپسند

که در خانه تزویر و ریا بگشایند


تمام درها یکی یکی بسته شد. همه شان ... نه دیگر  دری نمانده است.

چه آوار سنگینی دیروز بر شانه هایم هوار شد.


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 11:14 توسط لیلا گلپایگانی |

در ادامه دم زدن در سپهر ادبیات افغانستان و این که خیلی دلم می خواهد ببینم برخورد همزبانانم با زبان فارسی آن سوی مرزها در عرصه شعر  وداستان چیست چند کتاب داستان خوب دیگر از ادبیات افغانستان خواندم. یکی گلنار و آینه زریاب و دیگری چند اثر از محمدحسین محمدی و جواد خاوری و...

نوشته زیر خوانشی است از یکی از داستان های محمدجواد خاوری:

کتاب گل سرخ دل افگار اثر محمدجواد خاوری مجموعه ای  است که در اکثر داستان­ های آن فضای یکسان( روستای حسنک) و شخصیت ­پردازی مشابه به ­کار گرفته شده­ است.

در این داستان­ها ( به جز داستان گدایان گنج مقدس)، نویسنده به دنبال آفرینش فضا و زمانی اساطیری و ازلی است. زمانی که در آن حوادثی از جنس آفرینش مکان اولیه، رود های نخستین، انسان پدر و ... اتفاق می­افتد. جهانی که نقطه مبدا و شروع یک هویت است.

غلامحسین ساعدی نیز در کتاب­ های عزاداران بیل و ترس و لرز مجموعه داستان ­هایی با فضا و زمان و شخصیت­ پردازی یکسان به­ کار گرفته است. اما محور آن داستان ها بیشتر توضیح وضعیتی است که انسان امروزی این داستان ها درگیر آن است. وضعیتی که انسان روستایی با  تلقی سنتی از جهان در آن پرتاب شده است. از قبیل ورود عناصری از جهان امروز به آن روستاها، از خود بیگانگی و... و کمتر ارجاعات اساطیری به چشم می خورد.

خاوری اما بیشتر  درجستجوی هویت است. در پی یافتن هویت قومی که در نظامی قبیله ای و قوم محور از سوی اکثریت نادیده گرفته شده است. در داستان­ های مجموعه تسلط نویسنده بر افسانه های پربار و رنگارنگ قومی اش  (هزاره ها)، به خوبی نمایان است. ازین رو نویسنده سعی کرده در داستانهایش این افسانه های کهن را زنده کند و نگاهی دوباره به آنها داشته باشد.

قالب انتخاب شده برای اکثر داستان ها تقریبا همان قالب افسانه های کهن است، به جز داستان گل سرخ دل افگار و گدایان گنج مقدس که به ویزه در اولی دغدغه های انسان امروز افغانستان از جمله مساله زن وظلمی که به او می شود بیان شده است. در این داستان که از جهاتی درخشان ترین داستان این مجموعه است، افسانه و این دغدغه ها گره در گره و با بیانی شاعرانه پیش می روند تا وضعیتی کاملا نو را بیان کنند.

در ادامه با نگاه به ایده های میرچا الیاده اسطوره شناس برجسته خوانشی از داستان کوه میخ ارایه می شود؛

در داستان کوه میخ که نخستین داستان این مجموعه است به گونه ای فضا و زمانی ساخته می شود که نقطه شروع و مبدا است.

نام داستان کوه میخ است تشکیل شده از دو جزء کوه و میخ. کوه در نظرگاه انسانی که تفکر سنتی و اسطوره ای دارد به نحوی میخی است که یک جا در عالم زده می شود، محوری است عمودی و گسیختگی در فضای لاینتاهی که در آن بندهشن اتفاق می افتد و آفرینش تجلی می کند.

در مکان متجانس و نا متناهی هیچ نقطه مراجعه ای ممکن نیست و از این روهیچ سوگردانی ای نمی تواند بنیاد شود... انسان سنتی همیشه در جست و جوی تثبیت مسکن خود در مرکز جهان است. اگر باید در جهان زندگی کرد باید بنیاد گذاشته شود.[1]

به قول ارنست کاسیرر اسطوره شناس آلمانی؛ فضاي اساطيري با فضاي منطقي هندسي از نظر مفهومي در تقابل است . جهات مختلف و نيز وضعيت­هاي گوناگون در فضا با يكديگر تفاوت ماهوي دارند. در تقابل با همساني در فضاي هندسي، هر جهت لحن ويژه خود را دارد كه به لحن اساسي اسطوره يعني تقسيم جهان به مقدس و نامقدس برمي گردد . تحول احساس اساطيري ازفضا همواره با درك تقابل هايي چون شب و روز، بالابا پايين، نور و تاريكي و... آغاز مي شود . جهات فضا هستي­ هاي مستقلي هستند كه حيات خود را دارند. در همه كيهان شناسي ها، تقابل چهار جهت اصلي و نقش مهم مركز وجود دارد. مي­توان به نقش مركز در برپا داشتن بن در هستي (بندهشن) اشاره كرد، اين مركز نقطه تجلي ذات هستي است. [2]

الیاده معتقد است که در نظامات اسطوره ای کوه نقطه مرکز جهان است و نمادگرایی آن به گونه ای است که نقطه اتصال و پیوند دهنده زمین و آسمان است. در تعدادی از فرهنگ ها در حقیقت سخن از کوه هایی افسانه ای یا واقعی در میان است که در مرکز جهان قرار داشته اند مانند کوه مورو در هند، البرز در ایران، کوه سرزمین های افسانه ای در بین النهرین و... که ناف جهان نیز خوانده می شدند...کوه مقدس محور جهان است و زمین و آسمان را به هم  می پیوندد به یک معنی آسمان را لمس می کند و فرازترین نقطه در جهان است. این احساسی عمیقا مذهبی است و همان نمادگرایی مرکز است. جهانی که همیشه  در مرکز قرار دارد و همه چیز حول آن سامان می یابد... این نمادگرایی در همه سنت های اساطیری ملل کهن قرار داشته است و توجیه گر افسانه شناسی ها و اسطوره های دیگر نیز هست . نتیجه اینکه دنیای حقیقی همیشه در وسط و در مرکز قرار دارد چون در اینجاست که گسیختگی ای در سطح و ارتباط میان سه منطقه کیهانی به وجود می آید... انسان مذهبی در جستجوی زندگی در حد ممکن نزدیک به مرکز جهان است. وی کشورش را در مرکز جهان می داند و شهرش را ناف عالم. انسان جوامع سنتی فقط می توانسته درمکانی زندگی کند که گشودگی در بالا و ارتباط با جهان دیگر مقدور باشد... عالم از مرکز به وجود می آید این نقطه مرکزی  به چهار سمت افق گسترش می یابد و جهان را سامان می دهد. [3]

در داستان کوه میخ چند عنصر اساسی در داستان وجود دارد:

 کوه و جهانی که با خود به همراه آورده، روستای حسنک در دامان کوه، اهالی روستا و بیش از همه ملا یعقوب به عنوان دانای روستا و اهالی که حرف او برایشان گونه ای حجت است و بلاخره غریبه ای که به این جهان خود به سامان وارد می شود و روزی نظم پایدار این جهان را دستخوش تلاطم می کند اما این تلاطم خیلی زود در آرامش ابدی ساکنان روستا فرومی نشیند و حل می گردد و همه چیز به نقطه اول باز می گردد.

از کوه آغاز می کنیم که داستان به نامش هستی یافته و همه عناصر دیگر را گرد خود سامان داده است. در داستان کوه میخ اینگونه توصیف شده است: کوهی که مستقیم به سوی آسمان رفته و فارغ از هیاهو جهان را نظاره می کند. کوهی که بی تردید ناف دنیاست و زمین بر محورش می چرخد. در واقع آسمان و سرنوشت بر محورش می چرخند. کوهی سخاوتمند و پر نعمت برای مردمش که جهان حسنک از آن آغاز شده و از آن برکت و هستی می گیرد. کوهی آن قدر بلند که از بالایش چهار سوی جهان از سند وپنجاب و لعل و بامیان و کابل دیده می شود و از آن چهار رودبه چهار سوی عالم جاری است. کوهی نظر کرده که خلوت شکوهش را پای هیچ آدمیزاده نمی تواند بر هم زند جز انسان کاملی شاه کیدو نام که برای اول بار طی سلوکی آیینی پای بر بالای آن گذاشته و به چشم خویش نعمات بیکران را اعم از گیاهان و حیوانات واقعی و اساطیری دیده است. به چشم خویش رنگارنگ شدن دنیا و آمیزش باد و علف را دیده است و دریای بیکران جوشان را بر بالای کوه و صدای تسبیح ملایک را و... و خواستش بر بالای کوه نه طمع داشتن بر خوان فراوان آن که دعا برای بندگان و خواست برکت بخشی بوده است این است که از برکت قرب او و با هر ضربه عصایش چشمه ای می جوشد و از اشک هایش جوی ها به چهار سوی عالم روان می گردد. و هم او  و دعایش بنیاد دهنده آبادی های اطراف کوه می گردد. مزار او زیارتگاه مقدس نزدیک کوه است و برکتش همچنان ساری و جاری.

می بینیم که این وصف از کوه و نقطه مرکز جهان و تقدیس ان و انسان نخستین یا شاه پدری که از برکت او جهان آفریده شده تماما اساطیری است.

از سویی جهان اسطوره ای و آگاهی اش در ذهن انسان سنتی تماما خودبسنده است و هر چیزی که بخواهد این خود بسندگی را بر هم زند و راز را به اصطلاح از جهان بگشاید به نحوی تهدید به شمار می رود .

باز هم به قول کاسیرر؛  اسطوره شكل گيري حقيقتي است كه خود را مي آفريند و متحقق مي سازد. وحدت اسطوره،‌ خدشه ناپذير است و به جاي سير ديالكتيكي انديشه كه در آن هر جزء در مجموعه اي از اجزاء به يكديگر مرتبط مي شود، انقياد آگاهي در برابر تأثر لحظه اي را داريم، چرا كه عليت اسطوره اي عليت جادويي است و بدين ترتيب اسطوره راز مي شود. آگاهي اسطوره اي فقط براي كساني قابل فهم مي شود كه كليد كشف آن را در دست دارند. [4]

غریبه ای که در دانشگاه نظامی درس خوانده و در اصل از اهالی خود روستا است با دیدی امروزی و با ذهنیتی که گویی می تواند همه جهان را درنوردد پای به روستا می گذارد و هوس می کند کوه را فتح کند.

از همان ابتدای ورودش ترس از بر هم خوردن مناسبات این جهان بسته و تماما سنتی در ذهن اهالی روستا وجود دارد. این گره ابتدا به نوعی گشوده می شود و اهالی و در اینجا ملا یعقوب که دانای ده و معتمد مردم است وقتی می شنوند که او از خودشان و هم دین و هم زبان است به نحوی خیالشان راحت می شود. ولی وقتی ملا می شنود که او می خواهد کوه را فتح کند آن وقت تهدید حضور غریبه برایش جدی می شود و او را بر حذر می دارد. بیش از همه  ملا می ترسد که افکار و عقاید این از راه رسیده ذهن جوانان روستا را خراب کند وقتی که جوانان به او می گویند غریبه به بالای کوه رسیده ترس او را فرامی گیرد . ترس از درهم شکسته شدن اسطوره کوه و و قتی جوان افگار و مجروح بازمی گردد مجال روایتی دیگرگونه به اهالی نمی دهد و می گوید خدا و شاه کیدو به کمرش زده اند چرا رفت و آرامش کوه را برهم زد.

و اینچنین ملا و اهالی هنگامی که جوان پس از کلماتی نامفهوم که ممکن است از دهان هر از کوه بازگشته ای برآید و خواست آب باشد  بدون اینکه مجال هیچ فکر دیگری به خود بدهند به سرعت به روایت کهن و تکرارشونده خود بازمی گردند. او را لال شده می پندارند و نفرین شده و احساس غرور می کنند که دنیایشان و کوهشان کماکان بکر و دست نایافتنی است و سخت و استوار برجای ایستاده است. این است که به غریبه آبی یا نانی نمی رسانند و جراحتش را مرهم نمی نهند و او را برای شفا به دامان کوه  مزار شاه کیدو می برند شاید از تقصیرش در گذرد.

آری جهان روستای حسنک خود بسنده باقی می ماند و آگاهی انسان روستا کماکان در انقیاد اساطیری که بر دست و پای آن چمبر زده است  و مجالی برای تنفس هوای تازه برایش نمی ماند.

 



[1] - بنگرید به میرچاالیاده،" مقدس و نامقدس"، ترجمه نصرالله زنگویی، انتشارات سروش، تهران، 1375، ص 22

[2]- برای اطلاعات بیشتر بنگرید به ارنست كاسيرر ،فلسفه صورتهاي سمبليك “ ، ترجمه يدالله موقن ، نشر هرمس ، تهران ، 1379صص(؟)

 

3-  بنگرید به میرچاالیاده،" مقدس و نامقدس"، ترجمه نصرالله زنگویی، انتشارات سروش، تهران، 1375، ص 33 الی 35

[4]- برای اطلاعات بیشتر بنگرید به ارنست كاسيرر ،فلسفه صورتهاي سمبليك “ ، ترجمه يدالله موقن ، نشر هرمس ، تهران ، 1379، صص(؟)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آذر 1389ساعت 12:55 توسط لیلا گلپایگانی |

تعویذ


تمام صفحات خالي شد

      ابري به کلفتي آسمان اول

                                 و چهار راهي  با چراغی هميشه سرخ

 

از خيابان گذشت

باردار و خسته

طوفان مي بارد

و آسمان چشماني سياه را با طلايی سرخ تعويض مي کند

 

درکنج خيابان نشست :

_ دو کودک خواهي داشت

يکي مرده

وديگري مادر مرده.

 

آسمان را خط می کشم

ردی تا کوه و کوره ی چشمانت

که بر طوفان می دمد

           ...سرخ

 

آنسوی چهار راه

       دستانت را خواهم خواند

           و کودکانت را به رقصی تند ...

 

تنها

در خيابانی داغ

زن

کودکانش را

به طوفان سپرد

و از ابرها خانه ای خالی ساخت

+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 22:41 توسط لیلا گلپایگانی |

متاسفانه ما ایرانی ها از ادبیات معاصر افغانستان شناخت خیلی کمی داریم. مثلا آثار ادبیات داستانی این کشور همسایه در خور توجه جدی است. از آن جمله می توان به آثار رهنورد زریاب اشاره کرد. مارهای زیر درختان سنجد از داستانهای باارزش فارسی است. متن زیر بازخوانی است از  این داستان که در روزنامه هشت صبح چاپ شد:

مارهای زیر درختان سنجد

مارهای زیر درختان سنجد در ادبیات فارسی اثری گران سنگ و سترگ است، نه تنها از آن جهت که در آن زبان پاکیزه و شسته رفته در کنار رعایت تکنیک های داستانی مانند شروع قوی و ایجاد حس صمیمیت و تعلیق و... به خوبی رعایت شده است که در این داستان این همه هست، بلکه به این دلیل که در این اثر لایه های مختلفی وجود دارد که اسطوره و تاریخ را به هم می آمیزد و مخاطب را به سفری چند لایه در اعماق خویشتن تاریخیش می برد و این امر نه به شکلی شعاری و کلیشه ای و استفاده از نمادهای رنگ و رو رفته و تصنعی، که کاملا طبیعی و در روند داستانی با ساختار محکم اتفاق افتاده است. ساختاری که مخاطب پس از هر بار خواندن می تواند گفتنی های نوینی در آن کشف کند.

این نوشتار بر آن است که با نظرداشت وجوه نمادین و گاه اساطیری داستان مارهای زیر درختان سنجد به بازخوانی آن بپردازد.

آغاز داستان با نهی از طرف مادر است؛ « نزدیک درختان سنجد نروی که مار دارد.» برحذر داشتنی مادرانه که فرزند را از خطری که ممکن است در کمینش باشد آگاه می سازد. قلمروی ممنوع وجود دارد که نباید به آن نزدیک شد. جمله ای که هر روز تکرار می شود و از تکرارش در ذهن راوی مار و درختان سنجد به یکدیگر تاب و گره خورده ­اند.

فضای داستان در دهکده­ ای می­ گذرد که آن سوی رودخانه­ اش چمنزاری است با درختان سنجد و گلها و بوته­ های وحشی و...

در ادامه فضایی خیال­ انگیز توصیف می­ شود که برای رسیدن به آن باید از رودخانه گذشت و ساحت زندگی روزمره را پشت سر نهاد و وارد دنیایی دیگر شد. دنیایی از جنس خیال و هراس. دنیایی که در آن گلها چون ستاره ­ها می­ درخشند و رنگ به رنگ و اغواکننده است. تنها ذهن کودکانه است که هنوز به تمامی در بند امر و نهی­ های بزرگسالان قرار نگرفته و هنوز وزش نسیم و بازی پروانه و گل و آسمان و زلال آب و بوی درختان و حتی فضاهای پر ابهام و ترس­ آلود برایش جاذبه دارد. این است که می­ رود و خطر می­ کند و به قول فروغ چشمش به روی هر چه می افتد، آن را چو شیر تازه می­ نوشد.

این است که راوی کودک را هربار پروانه­ های رنگ رنگ تا آن ساحت خیال­ انگیز می­ کشاند و هربار تلنگر مادر او را به دنیای واقعی بازمی­ گرداند. پروانه با نقش و نگار خود تداعی خیال و خیال­ پردازی و پرواز ذهن به فراتر از خود است. پروانه اگر بخواهد دیده شود باید از زمینه­ اش جدا شود، به دنبال پروانه دویدن و غرق شدن در نقش و نگارش دید را از زمینه منحرف می­ کند و در خود فرو می ­برد.

در روایت مادر، مارها جادوگرانی هستند که سلطان محمود یمین­ الدوله که با هر ورودش به هند پلنگ­ها به سلامش می­ آمدند  و مارها در برابرش تعظیم می کردند،  آنها را به غزنی آورده است. مارهای مورد اشاره چون فراموش کردند در مقابل محمود تعظیم کنند، ابتدا به کبوتر و سپس مار تبدیل شدند.

در واقع مارها در این روایت به عنوان نمادی از دنیای دست نایافتنی هندوستان که در ذهن دیگر مردمان، دنیایی پر از راز و رمز و جادو و جنبل و نفوذ ناپذیر  بوده­ است، به بند کشیده می­ شوند و به غزنی آورده می ­شوند. به­ گونه ­ای این روایت از آن خود کردن هندوستان است با تمام تبعاتش.

اما ذهن کودکانه این روایت را به­راحتی نمی­پذیرد و در جستجوی چرایی آن است. ماران زیر درختان و اینجا در این دهکده چه می­کنند؟

بلاخره در سالی خاص که عطر درختان بیش از همه سالها است و گلهای درختان بیش از همیشه می­ پاید، پروانه خیال کودک را به زیر درختان می­ک شاند. اینجا است که مواجهه او آغاز می­ شود او مرحله به مرحله به گذشته تاریخی باز می­ گردد و با خود مواجه می­ شود.

ابتدا از رویارویی با ساحت جدید بر خود می­ لرزد و به یاد ماران می­ افتد، اما صدای انسانی پیرمردی او را به خود می­ اورد: من مار نیستم.

پیرمردی را می­ بیند که گویا در میان بته­ ها و گیاهان گیر کرده و تلاش دارد خود را رها سازد. پیراهنی کهنه و دراز بر تن دارد و موهای سپیدش حکایت از گذشت سالیان می­ کند. با عصایی چوبی و ناتراشیده و شبیه درویشان آواره...

درویشی که همزمان جوکی­ های هند را فرایاد می­ آورد و شاید همان کهن الگوی حکیم در شرق را. حکیمی که دانا و بینا است، راه بلد است و تجربه دارد و از همه مهم­تر روایت­­ گر است. در  دوره اسطوره در قالب شمن و شفادهنده و در دوره­ های بعد در قالب دل از دنیا بریده ­ای که دیار به دیار می­ گردد و با سخنان نغز و حکیمانه راه را نشان ­می­ دهد. این پیر با این مشخصات در فرهنگ شرق جایگاهی والا دارد. آخرین نمونه برخورد با این پیر حکیم، نگاه انتقادی صادق هدایت در تصویر پیرمرد خنزرپنزری است که سویه کاریکاتورگونه و تلخ این پیر را به ما می­ نمایاند، بگذریم....

در واقع پیر روایت­گر مرحله به مرحله حقیقت را به کودک می­ نمایاند و او را به انکشاف درون می­ رساند.

پیر ابتدا از این می­ گوید که نمی­ داند اینجا و در این دنیا چه­ می­کند و هیچ کس هم نمی­ داند. به گونه­ ای از همینجا آب پاکی روی دست کودک ریخته می­ شود که نمی توانی پاسخ پرسشت را به تمامی دریابی. تنها و تنها باید بشنوی و جستجو کنی شاید در زمانی، و در مواجهه ­ای خاص به بصیرت رسیدی و شاید این فاصله گرفتن از داستان و خطابی است به مخاطب که پاسخ این پرسش به او واگذار شده ­است.

خنده پیرمرد از ته دل در واقع به تمسخر گرفتن تمام روایت­ هایی است که از وجود مارها شده ­است. پیرمرد می­ پرسد پس به تو هم از مارهای خطرناک گفته ­اند و سپس شروع به روایتی می­ کند که درست شبیه اتفاقی است که برای خود پسرک افتاده ­است، در عین حال پیرمردهای دوم و سوم و چهارمی هم در این داستان وجود دارند که هر چه به عقب می­ رویم این داستان برای آنها اتفاق می­ افتد. نوعی ساختار تو در تو و قصه ­در قصه که به الگوی داستانی مثنوی و هزار یکشب تنه می­ زند و مخاطب را در سفری تو به تو با خود همراه می­کند. با احتساب پسرک می­توان گفت پنج نسل در نگاه نخست به دنبال یافتن پاسخ بوده ­اند. در اینجا یک دور یا تسلسل تاریخی تداعی می­شود. تاریخی که با افسانه و اسطوره ­سازی در هم آمیخته، نسل­ها می­ آیند و می­ روند و حقیقت هیچگاه آشکار نخواهد شد. لایه­ ای روی لایه­ ای می­ نشیند و سرگذشت ملتی با راز و افسانه­ پردازی حول یک اتفاق و شخصیت تاریخی پرداخته می­ شود. در یک نقطه مخاطب احساس می­ کند در چنبره مار روایت اسیر شده ­است و یا دست و پای او نیز در لابلای تاریخ و درختان سنجد گیر کرده که پرسشی او را دوباره به سطح اول روایت بازمی­ گرداند: آیا تو مارها را دیدی؟

پیرمردچهارم مارها را دیده است. در پیری و سالخوردگی، در تابستان در فصل پختگی و کمال و آب رودخانه هم تقریبا خشک شده، انگار مرزهای دو جهان بهم ریخته است، سنجدها در حال رسیدن هستند و در همین حین پیرمرد  مار سیاه را می بیند که فش فش کنان بر زمین می خزد.

 این که مار بر پیرمردی ظاهر شده خود نشانه­ ای است از ارتباط مار و بلوغ و یا دانایی، انگار باید بهار زندگی پشت سر گذاشته شود  تا مار آشکار شود. در نتیجه راوی پنجم یا اولین کسی که مار را دیده دیگر کودک نبوده است. مار خسته و درمانده هنگامی که پیرمرد قصد کشتنش را داشته، تخ تخ سرفه می­ کند و با آواز حزین می گوید: من مار بی آزاری هستم از من نترس.  و سپس چنبره می زند و می خندد. خنده ای تلخ و تمسخرآمیز و می گوید: رسم دنیا همین است. هیچ کس نمی داند در این دنیا چه می کندو .......

خصوصیات ظاهری مار اعم از پیری و بیماری و صدای سرفه و خنده و جملاتی که می گوید، تداعی پیرمردهاست و اینجاست که یگانگی بین راوی های پیرمرد و مار برقرار می شود. مار هم روایت گر و حکیم است و داستان خود می گوید: این که جادوگر نبوده اما محمود او را به غزنه آورده است.

مار داستان معبد سومنات را می گوید،  معبد شیوا با گنج های با ارزش و فضای خیال انگیز، مردان و زنان متواضع در پیشگاه شیوا که مار را نیز می ستودند و برایش خوراکی می بردند و سلامش می­دادند. طنین زنگ عطر دل­ انگیز و فضایی تماما بهشتی و....

و اما  شیوا در آیین هندو خدای نگهدار آسمان و زمین و نابودکننده اهریمنان است. معبد سومنات در ایالت گجرات هند معبدی بزرگ و جایگاه شیوا بود و هندوان معتقد بودند که ارواح بعد از جدایی از اجساد به خدمت سومنات درمی­ آیند. به روایت میرخواند، دریا عبادت سومنات را می­کرد و ده­ هزار قریه و دویست برهمن وقف آن بود. زنجیری از طلا به وزن 200 من در آن آویزان بود و با حرکت زنجیر زنگ های معبد به صدا درمی­ آمد. معبد 56 ستون داشت و بت اصلی به طول حدود 5 متر از سنگ تراشیده شده بود.

از سویی دیگر مار در ادیان و اساطیر هندی جایگاهی ویژه دارد. ماری کبرا بر گردن شیوا آویزان است که به ­عنوان حامی در مواقع اضطراب شناخته می­ شود. او در ازای تندرستی جهان زهر هلاهل می­ نوشد و مار نماد مرگی است که شیوا بر آن غلبه کرده است. شیوا عصای سه شاخه­ ای نیز در دست داردکه نماد کنترل همه قدرتها و زمان است.

تا پیش از سومنات، معابد زیادی به تصرف سلطان محمود درآمده بود و او غنایم زیادی از آن معابد با خود برده بود. هندوان معتقد بودند معابدی که تا پیش از آن به تصرف سلطان درآمده به­ دلیل قهر شیواست. ازاین رو چشم امید داشتند که خدایشان بتواند از آنها و معبد در برابر محمود و سپاهیانش حمایت کند.

 مار صحنه­ ای را در داستان می­ پردازد و روایت می­ کند که انگار همه چیز در هم ریخته است. همان قیامتی که با رقص مرگبار شیوا قرار است شکل بگیرد، اینبار با هجوم محمود و سپاهش به وجود آمده است.  مردم به معبد پناه برده­ اند و اضطراب و ترس بر جانها و دلهایشان مستولی است.  همه جا تیره و تار است، کودکان لب تشنه و زنان شیون کنان و... مردم در انتظار فوران خشم شیوا.

اما اتفاقی که می­ افتد در هم­ ریختگی تمام و کمال زندگی و دین و مرگ خدایان مردم است. سلطان با پیل به معبد می­ آید و شیوا خاموش است و....مردم به مار تعظیم می­ کنند و مار که قرار است زهر هلاهل بنوشد تا جهان را از اضطراب برهاند در مقابل محمود تعظیم می­ کند تا او بر مردمان و شیوا رحم آورد. مار نه تنها قربانی می­ شود و آن هم به بدترین وجه، و تعظیم او در مقابل محمود به تسلیم و تعظیم و تقدیم گنج معبد به شاه تعبیر می­ گردد، بلکه یارای محافظت از مردم و شیوا را نیز ندارد. آواره و دربه­ در می­گردد و تمام معنای وجودیش را از دست می­ دهد و این زهر کاری تمام وجود او را به یکپارچه فریاد تبدیل می­ کند. انگار که می­ خواهد تبخیر شود.

محمود معبد را ویران می­ کند. سلطان صاحب قرانی که نسل اندر نسل غازی و یاری ­دهنده دین و بت­ شکن معرفی شده­ است، هم او که در راه دین دست در جهان می­ کرد و قرمطی می­ جست، نه برای گسترش دین که به طمع گنج های بی­ پایان هندوستان به جنگ می ­رفت و سنتی نامیمون بنا نهاد که تا روزگار نادرشاه افشار ادامه یافت. محمود بیست میلیون درهم زر سرخ و شش ستون مرصع به سنگ­های قیمتی غارت کرد و سومنات را ویران نمود و مردان و زنان زیادی را از دم تیغ گذراند. قسمتی از غارتی ­ها را به مکه و مدینه فرستاد و پاره ­ای دیگر را به غزنی آورد و پس از آن شد محمود یمین­ الدوله...

محمود و سپاهش اولین روایت را از عمل مار داشتند. مار به آنها تعظیم کرده و باید به عنوان نماد معبد به غزنی آورده شود واسباب خنده و تفریح درباریان و یادآور معبد فتح شده سومنات.

آرام و قرار مار چند صباحی است که او را به خانه حکیم بزرگ ابوریحان برای تحقیق می­ برند. ابوریحان که در روزگار رواج سکه تعصب و جهانگشایی محمود به نام دین و به کام خلفای بغداد، آن­ چنان که بیهقی بزرگ در تاریخ سترگش از تحفه­ های روان به بغداد فهرست می­ دهد، کتاب ماللهند را می­ نویسد که کتابی است به تمامی بی­ طرف در شناخت احوال و عادات و رسوم هندوان و سرشار از بیان زیبایی ­های رنگارنگ فرهنگ هند. و هم او در آن کتاب بت­ پرستی را دین عوام هند می­ داند و نه حکما و برهمنان... او الگوی حکمت است برای همین مار را احترام و درک می­ کند و مرتبه­ اش را می ­داند.

مار در حال روایت داستانش با تخ تخ سرفه ما را مدام با واقعیت دردناک وجودش درگیر نگاه می­ دارد و از عمق  به سطح می­ آورد، در نهایت در میان هذیانی تب­ آلود و روایت درد و فریاد، و قصه اکنونش که به سرزمینی نا آشنا و سرد هبوط کرده و از بهشت معبد رانده شده و از یک راج­ ناگ به یک مار دلقک تبدیل شده­ است. با یادآوری اندوهی که بر او و مردمان رفته­ا ست و با شنیدن دوباره صدای فریاد العطش کودکان و شیون، با یادآوری این که شیوا خاموش ماند و کاری نکرد  و تحقیر و چوب سوزن دار و کج فهمی ­و... در هذیان و تب، واپسین جانی که دارد در روایتش فریاد می­ کند و تبخیر می­ شود و می­ میرد...

مار می­ میرد و پاسخ سوالش را نمی­ یابد. نمی­ فهمد چرا محمود یمین­ الدوله این کار را کرد و چرا؟

پیرمرد چهارم مار را همانجا دفن می­ کند. در بیشه­ زاری که یادآور بهشتی است که مار از آن رانده شده است و پس از آن روایت مار سینه به سینه گفته می ­شود و هربار آب و تابی بر آن افزون می­ شود. روایتی در هاله­ ای از اسطوره و وهم که در هر دور تاریخی در ذهن مردمان چنبره می­ زند و شاخ و برگ به هم پیچیده درختان و ساحت آن سوی رودخانه. روایت مار بر کسی آشکار می­ شود و آن هم نه به تمامی که به ­دنبال یافتن پاسخ باشد. در پی یافتن راز سربه مهری که چرا به این جهان آمده­ است.

آخرین پیرمرد می­ گردد تا بتواند خود را از چنبره مار که حالا به شاخ و برگ درهم ­پیچیده درختان تبدیل شده ­است رها سازد، اما نمی ­تواند و همانجا می­ ماند و پسر خردسالی را می­ بیند که به دنبال یافتن پاسخ به آنجا آمده­ است. این است که پیر روایت­گر می­شود و با روایت داستان خود را از چنبره رها می­سازد. داستان دوباره به اول بازمی­ گردد و این بار از قول پیرمرد و بر مخاطب آشکار می­ شود که چرا پیرمرد می ­خندد.

در پایان در هنگام سخن­ گفتن پیرمرد و روایت داستان، پسرک آهسته آهسته بزرگ می­ شود و به واقع بینا می­ گردد و به حکمت می­ رسد تا او نیز روایت­گر باشد برای دیگری. رسم جهان همین بوده و همین خواهد بود.

اینجا اگر دوباره به ابتدای داستان بازگردیم، متوجه می­ شویم که در واقع داستان را راوی اصلی یا همان پسرک خردسال احتمالا دارد برای پرسش­ کننده­ ای دیگر تعریف می­ کند و او هم پیرمردی دیگر شده­ است و این دور تسلسل یا سامسارا ادامه دارد و آن­چنان که به نظر می­ رسد محدود به چند نسل نیست و نسل­ هاست که ادامه دارد و ادامه خواهد یافت. ... رسم جهان چنین بوده و چنین خواهدبود.

در پایان گفتنی است که در این داستان درهم تنیدگی تاریخ و اسطوره، همانگونه که در ابتدا ذکر شد ما را با لایه ­هایی از خویشتن تاریخی­ مان آشنا می­ سازد. ما در دور تسلسلی می­ افتیم و در اعماق با وجهی زشت از خویشتن مواجه می­ شویم. خویشتنی که اسیر ترس از فهمیدن و یافتن و دچار بدفهمی است و اسیر روایت­ هایی از تاریخ که بر دست و پای آگاهی او تنیده شده است و این مواجه کردن ما با خویشتن مان کاری است که نویسنده­ا ی که بار یک فرهنگ را بر دوش می­ کشد به درستی انجام می­ دهد. کمک به ما در طی کردن فرایند فردیت، کمک به شکل ­گیری انسانی که خود به تفسیر دوباره تاریخ دست می­ یازد، چون و چرا می­کند تا به حکمت برسد. داستانی که در آن تمام راویان به یکدیگر و به مار و درخت تبدیل می­ شوند.

این داستان آمیزه ­ای است از شیوه مدرن روایت با راوی اول شخص و گاه خواننده را در فضای رئالیسم جادویی، البته با مختصات کاملا بومی فرومی­ برد.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 20:12 توسط لیلا گلپایگانی |

-        دیروز...

آن شعرهایی که از سرم رفت

تلفن­های پیاپی...

و قلب من از جا پرید

اندازه قدی یک وجب مانده به آرزویش

-        اخبار:

در افغانستان هر بعد از ظهر

یکی را از پامیر آویزان می­کنند

و کفش­ها

یک... دو... سه...

                     تا انتهای کوره ­راه­های مارکوپولو از خواب می­مانند

و برمه پینه ­دوز با لبخندی برماه

عکس می­گیرد

باد اما همچنان بر دشت می­کوبد!

-        آن­وقت تو...

نشسته ­ای

دلخوش وصله­ هایی که نمی­زنی

و از ارتعاش یک میلگرد وامانده از بتن خنده ­ات می­گیرد

حالا هم       

             آن شاهزاده خانمی که شب عروسیش رفت که تا ابد بخوابد

-        مومیایی آواره

ببین چطور عروسک این و آن شده ­ای

دلخوش شوهرهایی که نداشته ­ای

و خواهر کورش که تا آخرش نمانده­ ای

-        آخ آتوسا!

آخر همین است دیگر

برای همه!

-        دیروز هم

از خواب برادر...

                   چراغهایت را در نیم نگاه درختان روشن کردم

                                     و روزنامه مچاله تعطیل را ورق زدم

-        شنیده ­ای...

هفتصد سال از پی هفتصد

                    سروها نرسیده به نوک زبان تعطیل می­مانند

                             و حافظ که دیگر از پشت تلفن می­آید

زندانی معطل!

-        شاید حق با توست

مانی نباید از ارژنگ بگوید

با ریش­های کوتاهتر از مشت

شاید تو را اما

اینجا, پامیر, حافظ, ارژنگ...

ورق می­زدم

حق با توست...

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 12:4 توسط لیلا گلپایگانی |

 

یک بهانه این است:

وقتی تو خوابی می ترسم زمین در خوابت بلغزد

و تو نشنوی صدای استخوان های کمرگاهت را

                                    تک تک

                                                زیر بار اندام ناسازش

لحاف را به کناری

و گره زد موهایش را به پایه های تخت

جایی زیر زمین

            نگاه کوچکی را مخفی کرده ام

                        که لبخندی به یادگار دارد

 

بهانه است

لبخندی که پشت پنجره ای شکل نایافته می خشکد

                        و صدایی که هر شب مثل کنه به توری پنجره می چسبد

 

یک بهانه:

فرار این ساعت مچی است از لابلای انگشتانم

و شن زاری که در فضای معلق می ریزد

            روی این زمان اندک

و کوه ها

            کوه های مشرقی که هر بامداد نیمی از خون خورشید بر تن می مالند

                                    و شب با خمیازه جنازه های معطل به خواب می روند

بی پا

جنازه های بی مغز

جنازه های جنگجو....

 

یک بهانه:

سلول کوچک تو

شرمنده از دستانی که ندارد

و کلیدهای زنگ خورده

زنگ صدایت در زندان

تا آخرین سلول بی سی سال هوا

بی سی سال صدا

می پیچد....

....غرش دیوی در خواب....

پیچکی به دستها

پیچکی به موهایت ببند

            سرازیر از این قلعه سنگی

و انگار اما

خوابیده در هذیان رودهای خشکیده

 

یک بهانه:

حلقه بر حلقه

موهایش

آویزان از خرابه های تعطیل

            و گریخته از چاپ کتاب های سنگی

 

تنها یک روز می رویم

گفتی

            :خواهی دید وقتی دو کوه به هم برسند

خوابی اتفاق می افتد

گاه دریاچه

رود

درختان...

و نبض زمین آهسته آهسته

 

سنگ

صخره

سکوت

پاداش تمام این روزها

            برای یافتن خواب کودکانه کوه

بگو

اول تو بگو

سنگ

            کاغذ

                        یا قیچی

 

 

۱۸ امرداد ۸۹
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389ساعت 23:40 توسط لیلا گلپایگانی |

یکی از دیوارها فرو ریخت

آن سو که دریا نبود
تا دوردست شرق
کسی تک تک جنازه ها را تهی می کرد از یاد و نام

دریای رو به مرگ!
تو از کدام سو می ریزی
بر خشک رود گندیده این ساحل؟

تاریک....
نمناک
جان سرد زمین تهی شد از هستی اش

غروب...
گم در هیاهوی خاک های غرب
و سواران به دورتر گریختند
جایی دورتر از آخرین کوهها

کوه های گم شده!
در آغوش غبار کدام کویرهای دور

تو تشنه خاکی زن!
آخرین بار کجا آسمان از سینه ات گریخت؟
و قابی از آهن چشمانت را دزدید

بالا آمد گل و لای
... و بالاتر

مرثیه ای هنجار خاک را شکافت
تا سکوت از ذرات تنت گریخت

ماه دستی بر سر و روی پنجره کشید
و چراغ خانه در انحنای شب کور شد
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 22:57 توسط لیلا گلپایگانی |

کاشی ها در آغوش کشیده اند صدایت را

                                    در هفت رنگ

                                   و نقشی از این انعکاس تا شب بر دستهایم می ماند

تمام این ستون ها را شمردم

                        تا ستونی ریخته      

پس از آن خشتی نبود بر خشتی

خالی می شود

            شهر، جاده، کوه....

خالی می شود از پاهایت

            و نگاه می دارد نگاهت را

پشت این خشت ها

شهر

 خالی خوابیده است

پشت این بهار

            و درخت هجرت می کند به آشیانه کلاغ ها

در مرز پایانی پیچیده شدی در دستهایم

و پیراهنی از روی درخت سر خورد

تو تعبیر این خواب را میدانی؟

در گذر از این خط تا خط چین های خیابان

گم کردم تو را

این دست ها در تو غروب کرده اند

            و از این راه  سپید کلید می خواهند

 

می شمرم

ایستاده

            خشتی را و خشتی

                        و دست ها را خالی می کنم

                                    از وهم این خیابان دراز

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 11:6 توسط لیلا گلپایگانی |

مطالب قدیمی‌تر